تبليغاتX
بهترین ترفندهای گوشی+پیامکهای جدید+مطالب - كاش يك زن نبودم!!!

Free domain name registration center

انواع پیامک
»پیامک انگلیسی
»پیامک سرکاری
»پیامک شبانه
»پیامک بنزینی
»پیامک ویژه ماه رمضان
»پیامک ویژه نوروز
»پیامک عاشقانه
» پیامک ویژه والنتاین
»پیامک خفن

جوک و پیامک جدید »جوک و پیامک 01
»جوک و پیامک 02
»جوک و پیامک 03
»جوک و پیامک 04
»جوک و پیامک 05

مطالب جالب و بامزه
»مطالب بامزه 01
»مطالب بامزه 02
»مطالب بامزه 03
»مطالب بامزه 04
»مطالب بامز 05

نکات و آموزش برای همسریابی
»نکات و آموزش 01
»نکات و آموزش 02
»نکات و آموزش 03
»نکات و آموزش 04
»نکات و آموزش 05

گالری عکس کودک
»عکس کودک 01
»عکس کودک 02
»عکس کودک 03

گالری عکس عاشقانه
»عکس عاشقانه 01
»عکس عاشقانه 02
»عکس عاشقانه 03
» عکس هنری

گالری عکس حیوانات
»عکس گربه و سگ 01
»عکس گربه و سگ 02
»عشق بازی حیوانات
»دیدنی های حیات وحش

گالری عکس بازیگران
»آلبوم كامل بازيگران
»عكسهاي خانوادگي بازيگران

عکسهای باورنکردنی
»عکس باورنکردنی 01
»عکس باورنکردنی 02
»عکس باورنکردنی 03
»عکس باورنکردنی 04
»عکس باورنکردنی 05

عکسهای بدون شرح
»عکس بدون شرح 01
»عکس بدون شرح 02
»عکس بدون شرح 03
»عکس بدون شرح 04
»عکس بدون شرح 05

عکس های داغ روز
»عکس داغ روز 01
»عکس داغ روز 03
»عکس داغ روز 03
»عکس داغ روز 04
»عکس داغ روز 05

عکستان طنز
»عکستان طنز 01
» عکستان طنز 02
» عکستان طنز 03
»عکستان طنز 04
»عکستان طنز 05

ترفند
»ترفندهای گوشی موبایل
»ترفند ریجستری کامپیوتر
»ترفند یاهو مسنجر



- افتتاح وبلاگ: 4/4/1386
 
خوش آمدید به وبلاگ سرزمین خنده امیدوارم لحظات خوشی را در وبلاگ سپری کنید.با نظرهایتان مارا دلگرم به ادامه کار کنید
 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 نویسنده رامتین شيطون بامزه

 


شايد مشابه اين قبيل داستانها رو بارها شنيده و ديده باشيد يا حتي خودتون به نوعي با اون درگير شده باشيد.حقايقي تلخ از جامعه مدرنيته امروز كه باعث و بانيش.....!!!!؟؟؟
قضاوتش رو ميذارم به عهده خودتون.

دخترك براي چندمین بار نگاھي به ساعت مچییش انداخت و زير لب غر غر كنان گفت: اه باز اين پسره احمق دير كرد انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه.. و بعد با حرص بسیار گوشي موبايلشو از كیفش بیرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجايي من سه ساعته اينجا معطل تو ھستم مثل اينكه فراموش كردي من بخاطر تو الان اينجا ھستما من توي پارك ساعي رو به روي قفس طاووس منتطرت روي نیمكت نشستم بیا ديگه خفم كردي الان ھوا تاريك میشه و من ھیچ جارو ندارم كه برم.
در حال اس ام اس زدن بود كه دختري زيبا در كنارش نشست و با يك نیم نگاه سرتا پاي دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه میشه ببینمش من عاشق گوشیاي سوني اريكسونم خیلي با كلاسه گوشیت.دخترك نگاھي به دختر زيبا انداخت و محو چھره نقاشي شده دختر شد كه در چھره اين دختر و آفرينش او خداوند از ھیچ چیز دريغ نكرده.بود يك
روسري شالي كوتاه آبي با موھاي ھايلايت استخواني مانتوي كوتاه مشكي تنگ و يك شلوار برمودا لي به تن داشت
دخترك از اين كه مي ديد چنین دختر زيبايي در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرده خیلي خوشحال شد مخصوصا اينكه تحمل اين دقايق براي او سخت بود و دوست داشت با كسي صحبت كند گوشي موبايلش را به طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره.دختر لبخند زبايي زد و گفت : من اسمم مانیاست يا مارال ....... اصلا ھر چي تو دوست داري صدام كن مي دوني چشماي خیلي قشنگ و معصومي داري معلومه سن و سال زيادي نداري اسم تو چیه؟
دخترك گفت :اسم واقعي من سیما ھست
و ھر دو با ھم زدن زير خنده
مارال گفت: منتظر كسي ھسي انگار درسته؟
سیما گفت :آره
مارال گفت : خیلي وقته از دور داشتم میپايیدمت خیلي استرس داري رنگت پريده معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكني
سیما تعجب كرد يعني مارال از كجا فھمیده بود او از خانه فرار كرده
مارال با خونسردي بسته اي سیگار از توي كیفش در آورد و به سیما ھم تعارف كرد ولي سیما دست او را رد كرد
مارال سیگار را روشن كرد و يك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مھارت زيادي از بیني خارج كرد
ھر كس از كنار سیما و مارال رد میشد به آنھا نگاه میكرد و زير لب چیزي میگفتند گاھي چند گروه پسر از كنار آنھا رد میشدند و مارال خیلي صمیمي با آنھا سلام و احوال پرسي میكرد انگار توي پارك ھمه او را میشناختند.پشت شمشادھاي پارك نزديك بوفه پارك چند پسر ايستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با ھم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندي میكردند.سیما به اطراف نگاه كرد و آھي كشید و گفت : كاش من ھم زيبايي شما را داشتم انوقت اين ھمه طرفدار داشتم
مارال با صداي بلندي شروع كرد به خنديدن و حین خنده به سیما گفت : خیلي ھنوز بچه ھستي تا بتوني فرق نگاھھا را از ھم تشخیص بدي.اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه ھیچكس نگاھم ھم نمیكرد انوقت از نگاھھاي حريص و ھوس بازانه اين گرگھا در امان بودم .سیما تو خیلي دختر ساده اي ھستي درست مثل آب زلال پاكي و شفاف . چند سالته؟
سیما از تعريف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت : 17 سال
مارال يك نگاھي به ساعتش انداخت و گفت : مطمئني كه میاد دنبالت ؟
سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاري براش پیش اومده ما باھم نامزديم البته نامزد نامزد كه نه ولي قراره به زودي نامزد كنیم و بعد باھم ازدواج كنیم ولي پدر و مادر ما مخالف ازدواج ما ھستن
مارال پوزخندي زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردي فكر میكني ارزششو داره؟
سیما از كلام تند و بي رودروايسي مارال دلخور شد و قیافش كمي در ھم فرو رفت
صداي موبايل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمي ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صداي تو میاد نه ستم الان نمي تونم برم ھمین دورو ورام ديگه بذار يك ساعت مال خودم باشم و به بدبختي خودم فكر كنم.
صداي فرياد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضي گفته بود يك نفره ولي 3 نفر بودن حالا طلبكار ھم شده به زور از دستشون خلاص شدم من ديگه پامو اونجا نمي زارم.نه نه اونجا نمیام.باشه به كیان بگو باھاش تماس بگیره بگه يك ساعت ديگه دم در پارك ساعي بیاد ولي تنھا.......
و موبايلش رو قطع كرد لبخند تصنعي به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدي؟
بذار برم 2 تا بستني دبش بخرم تا باھم آشتي كنیم
اين دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامي داشت شادي از حركاتش بر مي خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفھا رو مي زد..........صداي خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با يك پسر قد بلند صحبت میكرد يواشكي از توي كفشش چیزي در اورد و به پسر قد بلند داد و باھم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بھت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال دوباره خنديد و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از ھمشون حالم بھم میخوره ولي خوب كارم ايجاب میكنه كه با اين آدمھا برخورد كنم . اصلا بگذريم اين آقا داماد جواب اس ام اس تو نداد ؟
سیما گفت : نه ولي حتما تو راھه خیلي با مرام و آقاست.
مارال گفت : ناراحت نشیا ولي دلم برات میسوزه چون سر كاري اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود ھمشون مثل ھمن.
سیما در حالي كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاري روشن كرد پكي زد و نقطه اي نا معلوم خیره شد و آھي از ته دل كشید انگار غم بزرگي پشت اين چھره زيبا بود
با لحن بسیار دلنشیني شروع كرد به صحبت : من ھم مثل تو فكر میكردم از وقتي خیلي بچه بودم ھمه بخاطر زيباييم و شیرين زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و دايیو ... ھمه منو عروس خودشون میدونستن توي يه خانواده نسبتا مذھبي در شھرستان زندگي میكرديم يك خانواده ابرومند و ساده يك برادر بزرگتر از خودم داشتم. و پدر و مادري كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن وقتي به سن راھنمايي رسیدم اكثر پسراي محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولي من اصلا فكر اين چیزا نبودم مي خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم براي ھمین چادرمو مي كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسراي مزاحم رد میشدم گاھي وقتي به خونه ميرسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولي خوب يكم ديرتر برس خونه
سیما گفت: ولي اصلا به ظاھرت نمیاد قبلا چادري بودي
مارال گفت : اره و بودم ولي نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلي غیرتي بودن وقتي به دبیرستان رفتم ديگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلي موافق نبودن من ھم اينقدر توي گوشم خونده بودن كه خوشگلم و مي تونم بھترين اقبالو داشته باشم كه مي خواستم با كسي ازدواج كنم كه توي ھمه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم.از بین ھمه پسرايي كه به خواستگاريم مي اومدن يا پیشنھاد دوستي میدادن ھیچكدومو در سطح خودم نمیديدم چند ماھي بود كه وقتي به دبیرستان مي رفتم سر راھم شركتي بود كه مدير عاملش يك پسر خیلي جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا ھمون مرد ارزوھاي من. دوستام مي گفتن اگر تو بخواي میتوني مخشو بزني .من ھم كم كم به او كه اسمش بھراد بود علاقمند شدم ولي بھراد برعكس ھمه به من توجھي نمیكرد.ديگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بھرادو بزنم دوستام مي گفتن بخاطر چادري ھست كه سرت میكني از سرت دربیار اونوقت ببین چطوري عاشقت میشه ولي من میگفتم اگر داداشم ببینه من بي چادر ھستم مي كشتم.ولي اينقدر عاشق بھراد شده بودم كه راضي شدم چادرمو از سرم در بیرم.به پیشنھاد دوستام كمي ھم آرايش كردم و يك روز بجاي مدرسه رفتم شركت بھراد و يك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و مي خوام كه باھاش باشم به ھر قیمتي كه شده
وقتي وارد شركت شدم يك محیط خیلي شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشي گفتم با مدير عامل كار دارم
از اون اصرار كه چه كاري داريد؟ و از من انكار كه كار شخصي دارم
بالاخره بعد از ساعتھا وارد اتاق شدم بھراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولي وقت برگشت و من و ديد برق شیطنت مردانه اي در چشمانش درخشید لبخندي زد و به استقبالم امد من سرمو پايین انداخته بودم احساس میكردم صداي تپشھاي قلبمو ھمه میشنون پس خیلي سريع با لكنت گفتم :من اين نامه رو براي شمانوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بھم بديد؟
بھراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بھراد شدم.
بھراد گفت :آشنايي با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتني باعث افتخار منه . و شماره موبايلشو روي يك تكه كاغذ نوشت و خیلي مودبانه يك شاخه گل از توي گلدان گل روي میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما ھستم.
نفھمیدم چطوري خداحافظي كردم و با چه سرعتي خودمو به دوستام رسوندم كه توي پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالي توي پوست خودم نمي گنجیدم و ھمه دوستامو بستني مھمون كردم.
از روز بعد من ھر روز با بھراد با تلفن عمومي تماس مي گرفتم ولي اون راغب نبود كه براي ديدنم از شركتش خارج بشه و كارھاش رو بھانه میكرد و مي گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولي خیلي مشتاق ديدارتم تو بیا شركت من اينطوري ھم تو رو مي بینم ھم به كارھام میرسم.
من حسابي عاشقش شده بودم و ھر شب به يادش مي خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم و با روحیه اي كه پیدا كرده بودم حسابي در درسھام نمرات خوبي میگرفتم. بعد از مدرسه میرفتم دستشويي پارك چادرمو در میآوردم ولي روسري كیپي سرم مي كردم و يك رژ لب دخترانه مي زدم و با يك شاخه گل به ديدن بھراد مي رفتم و به خانوادم مي گفتم كه دبیرستان كلاس تست زني برامون گذاشتن. ولي در دلم احساس گناه ميكردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بھراد كه يك نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازي درنیار ھمه دخترا حسرت اينو مي خورن كه بھراد يك نیم نگاھي بھشون بندازه ولي اون عاشق تو شده تو به ھر قیمتي شده بايد بھرادو مال خودت كني. ھم پولداره ھم خوشتیب ديگه چي میخواي ؟
حرفاي دوستام بیشتر تحريكم میكرد و باعث میشد ترسي كه از رفتن به شركت بھراد داشتم كمتر بشه
بھراد ھر روز حرفاي عاشقانه به من ميزد و خانمي من صدام میكرد و مي گفت خانمي من ما مال ھمديگه ھستیم پس از چي مي ترسي
ولي احساس گناه يك لحظه راحتم نمي ذاشت . يه روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم مي خواستم يك سوالي بپرسم
خانم رحماني در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون يك لحظه ايستاد و گفت :بپرس عزيزم ھر سوالي باشه من سعي میكنم كمكت كنم
پرسیدم :اگر دختر و پسري ھمديگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحماني گفت : نه دخترم دوست داشتن يك نعمت الھي كه ھیچكس منكرش نیست از عشقي زمیني ادمھا به عشق الھي میرسن
پرسیدم: اگر اين دختر و پسر با ھم صحبت كنن و ھمديگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب اين بحثش جداست ولي اگر خانواده ھا در جريان نباشن گناھه چون ممكنه شیطون سراغشون بیاد و ھر دوتا براي ھم نامحرمن و اين كار گناھه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرھا دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن اين يك حقیقته و ھیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟
گفت : عزيزم دختر و پسراي جوان به سن شما بايد سر خودشونو با درس و كار گرم كنن يا اگر اين نیاز خیلي بھشون فشار اورد بايد ازدواج كنن نه اينكه با ھم رابطه پنھاني داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنايي قبل از ازدواج با ھم باشن اين ھم اشكال داره ؟
گفت :اگر خانواده ها در جريان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چي ؟ يعني وقتي به تفاھم رسیدن بخوان به خانواده ھاشون بگن چي؟ پس بايد چیكار كنن كه گناه محسوب نشه
خانم رحماني گفت :خانم نعمتي گناه در ھر حال گناھه ولي فقط يك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اينكه بايد با ھم محرم بشن
پرسیدم : يعني عقد كنن ؟ اينطوري كه ھمه خانواده مي فھمن
خانم رحماني در حالیكه چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اينه كه بايد صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفريح تموم شده بود و خانم رحماني بايد سر كلاس ديگه اي مي رفت در حالیكه داشت مي رفت گفت بعدا بیشتر باھم صحبت مي كنیم دراين باره عزيزم
از اون روز به بعد به اين فكر میكردم كه ما بايد بین ھم صیغه محرمیت بخونیم توي كلي رساله و...... گشتم تا بالاخره ايه صیغه رو پیدا كردم ولي بھراد اين چیزا رو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمھاست يك آيه ھیچوقت نمیتونه دوتا دل رو به ھم نزديك كنه يا از ھم دور كنه.
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم
وقتي بھراد بي حوصلگي من و حتي توي روابطمون ديد قبول كرد و ما بین ھم صیغه محرمیت خونديم به مدت 3 ماه و مھرم و 14 تا حبه قند كرد
ولي بدون شاھد بدون مدرك يك جمله اي بود كه بین خودمون خونديم و گفتیم: قبلت
روابطمون خیلي صمیمي شد و من فكر میكردم كه بھراد ديگه شوھرمه و بالاخره انقدر بھراد توي گوشم خوند كه اون اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد...........
ترس و وحشت ، از بي آبرويي تمام وجودمو پر كرده بود ھمش گريه میكردم و ھر روز ازش خواھش میكردم كه زودتر بیاد خواستگاريم ولي بھراد ھر روز يك بھانه جديد مي اورد و مي گفت دير يا زود داره سوخت و سوز نداره
يك روز تابستاني با بھراد رفته بوديم ناھار بیرون كه يك دفعه سنگیني نگاھي رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علي بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود بھراد متعجب يك نگاه به من میكرد و يك نگاه به علي.علي دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد ھمه توي رستوران داشتن نگاھمون میكردن و من ھر چي خواستم براي علي توضیح بدم فقط فرياد میزد : خفه شو
يك نگاه غضبناك به بھراد كرد و گفت: حال تو عوضي رو ھم میگیرم
در طول راه ھیچ حرفي با من نزد میدانستم كه آخر عاقبت خوبي در انتظارم نیست با غیرتي كه توي اين مدت از علي ديده بودم ھمیشه از ھمین موضوع مي ترسیدم ولي از طرفي پیش وجدان خودم راحت بودم كه من گناھي نكردم و بھراد به من محرم بوده و قصدش ھم ازدواجه ومنو ترك نمیكنه
وقتي به خونه رسیديم علي منو توي اتاقم ھل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد
من فرياد مي زدم :علي اشتباه میكني بذار حرف بزنم
و علي فرياد میزد میرم پیش آقا جون تا تكلیفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بھراد زنگ زدم و با گريه شروع كردم به تعريف كردن ماجرا
بھراد دلداريم میداد و با خونسردي گفت : خانمي من ھیچ نگران نباش من تنھات نمي زارم تو مطمئن باش من و تو مال ھمیم و اگربرادر يا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونھا خواستگاري میكنم . گل من قصه نخور حیف چشماي قشنگت نیست كه باروني بشن ؟
وقتي گوشي رو قطع كردم احساس آرامش میكردم برام فرقي نداشت كه چه اتفاقي برام مي افته چون احساس میكردم بھراد پشتمو خالي نمیكنه.
نیم ساعت بعد علي ھمراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتي در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بیداد و میگفت : من فكر میكردم مصطفي پسر احمد آقا چون از ما جواب منفي شنیده اون مزخرفاتو میگفت كه مي گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفي كلي دعوا كردم و از مغازه بیرونش كردم واااااااااي خدايا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا بايد با خفت ھرچه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواھي؟؟؟؟؟؟ ااين دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده كرد خیر نبیني دختر كه برام آبرو نذاشتي اين ننگو چطوري تحمل كنم؟
مادر از ھمه جا بي خبر وارد خونه شد و وقتي داد و بیداد پدر را شنید گفت : چي شده مارال چیزيش شده؟
علي گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعريف كردن داستاني كه اتفاق افتاده بود
مادر اشك مي ريخت و میگفت : چطور تونست اين كارو بكنه ؟دختر آخه تو چي كم داشتي؟تو اين شھر ديگه نمي تونیم سر بلند كنیم ديگه با چه رويي توي اين محله زندگي كنیم؟
ھر چي مادر میگفت علي بیشتر حرص و جوشي میشد بطرف در ھجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من
من جیغ و داد كردم فرياد كشیدم ولي فايده اي نداشت يك گوشه كز كرده بودم و زير مشت و لگد علي خرد شدن استخوانھامو احساس میكردم.من فرياد مي زدم : بخدا اون قصد بدي نداشت مي خواد با من ازدواج كنه
علي گفت : خیلي بدبختي كه باورت بشه اون مرتیكه اگر ادم درست و حسابي بود مي اومد مثل ادم خواستگاريت دختري كه با پسري دوست بشه لايق زنده بودن نیست
پدر بجاي اينكه جلوي علي رو بگیره صداي فريادش از اتاق بغلي مي اومد : بدبخت شديم
مادر شیون كنان بطرف علي دويد و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش كن شايد راست بگه اونوقت جواب خدارو چي میدي؟شیرمو حلالت نمیكنم اگر به حرفش گوش ندي . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو اين بدبختو كشتي
علي يك تكه كاغذ جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزيز اين كارو مي كنم يالا ادرسو بنويس ولي به ولاي علي اگر دروغ گفته باشي عزيزو به عزات میشونم و با عجله ادرسو از دست من قاپید و ھمراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشك مي ريختم و تمام دھنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد میكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم.
احساس تنفر عجیبي نسبت به علي احساس میكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اينطوري به جون تنھا خواھرش افتاد.مادرم اشك مي ريخت و به بدنم پماد مي مالید و مي گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته
آخه دختر اين چه كاري بود كردي ؟من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود میدانستم كه طبق قولي كه بھراد به من داده علي حتما از كارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم ھیچوقت نمي بخشمش
دل توي دلم نبود و كنار پنجره منتظر علي و پدرم نشسته بود ھر ثانیه برام يك ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند پدر انگار در اين چند ساعت گرد پیري روي صورت و موھاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اينقدر ناراحت و افتاده حال نديده بودم.مادر به حیاط رفت به استقبال انھا و با ھم وارد خانه شدند مادر در حالي كه كت پدر را میگرفت گفت : حاجي خسته نباشي چي شد ؟ كي میاد؟
پدر دست در جیب كتش كرد و نامه اي را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن كرد يك نگاه به من میكرد و يك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاري شده بود.
پدر گفت :اين دختر امروز آبروي چندين ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتي جلوي اين پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستي داشتي كه اينكارو كردي
با بغض پرسیدم : مگه چي شده ؟ بھراد و نديدين ؟ چي گفت بھتون ؟
علي با حالت خشم و غضب گفت : ھیچي چي مي خواستي بگه با اون گندي كه تو زدي دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بھراد شما اين نامه رو كه شما براش نوشته بودين داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنھاد دوستي داده من قبول نمي كردم ولي اون اصرار داشت و ھي مي اومد شركت من اگر باور ندارين از منشیم بپرسین . بھراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگي من و نامزدمو بھم مي ريخت و اون روز من توي رستوران داشتم به دخترتون مي گفتم كه دست از سر من برداره...
باورم نمي شد بھراد اين حرفھا رو زده باشه با بغض و فرياد گفتم : تو دروغ مي گي اصلا تو از من از بچه گي ھم خوشت نمي اومد و به من حسادت میكردي . اون به من قول داده ھیچوقت نمیتونه اين حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روي آتیش از سر جاش پريد و يك سیلي محكم به صورتم زد طوري كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید ديگه نمي خوام ببینمت تو باعث ننگ ما ھستي ديگه دختري به اسم مارال ندارم تو نمي توني بفھمي چقدر براي يك پدر سخته وقتي بشینه و اين حرفارو از يك پسر نانجیب بشنوه كاش زمین دھن باز میكرد و من و میبرد ھمراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم و منو با شدت ھل داد توي اتاق و در رو به روم قفل كرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولي كاري از دستش بر نمي اومد پدر اين دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع كرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان ھیچوقت نديده بودم پدر و مادرم صداشونو روي ھم بلند كنند و با بي احترامي با ھم صحبت كنن ولي من باعث شده بودم اين حريم شكسته بشه.دنیا برام به آخر رسیده بود وقتي ياد حرفھاي بھراد مي افتادم به ياد قول و قرارھاش و به ياد نھايت نامردي كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولي در اون شرايط چیكار میتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفھمیدن كه دختر عزيز دردونشون چه به روز خودش اورده ديگه منو زنده نميذاشتن.
ولي با خودم فكر میكردم مگه كشكه من و اون با ھم محرم بوديم اون حكم شوھر منو داشته نمیتونه زير ھمه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و اي كاش پدرم يا علي زير شلاق اون روز منو میكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اينطوري نبود و مجبور نبودم دوريشونو تحمل كنم و به ھر خفتي تن بدم.چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا مي اورد ولي حتي يك كلام ھم با من حرف نمي زد من ھم به يك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا
نمیزدم مادرم ھم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اينكه اصراري داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توي اون عالم نبودم ھر شب كابوس میديدم و به فكر يك راه حل بودم ولي تمام راه حلھا به بن بست ختم میشد.از فرط بي غذايي ضعیف شده بودم و يك روز به خودم آمدم ديدم كه در بیمارستانم و سرم به دستم وصل ھست 3 روز بیمارستان بودم ولي در اين مدت نه پدر ونه علي به ديدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پاي جا نماز اشك مي ريخت و دعاي توسل ميخوند.
ھنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه يك روز قفل سكوت پدر شكست يك چادر سفید به من داد و گفت : اينو سرت كن و يك كم به خودت برس امشب مھمان داريم.
مھمان اون ھم با اين اوضاع و احوال .......... فكر كردم شايد يكي از اقوام براي عیادتم مي آيند.نزديك غروب مھمانھا آمدند با دسته گل و شیريني ولي نه .........اي واي ........اون فرھاد بود خواستگار سابقم كه چندين بار تا بحال به خواستگاريم آمده بود و جواب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : اين دفعه ديگه حق نداري بیخودي بھانه بیاوري . تا اين بي آبرويي به گوش ھمه نرسیده بايد زودتر ازدواج كني.حالا چطور میتونستم به خانوادم بفھمونم كه من جز با بھراد نمیتونم با كسي ازدواج كنم يعني مجبور بودم ؟
و اگر مي فھمیدند من چطور میتوانستم توي روي خانوادم نگاه كنم
چادر سفیدمو سرم كردم و سیني چاي بدست وارد پذيرايي شدم
تحسین ھمگان بلند شد ........ واي چه عروس خوشگلي .......واي چه عروس خوش قدوبالايي ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چھرش میباره
مادر میگفت :شما لطف داريد كنیز شماست
فرھاد پسر يكي از دوستان پدر بود پسري نجیب كه نجابت خودش و خانوادش شھره شھر بود دانشجوي مكانیك بود از نظر خانوادگي بسیار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاري گلھاي قالي رو نگاه میكرد
من كه ھمیشه آرزوي يك ھمسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم ھیچوقت نتونسته بودم به فرھاد به عنوان يك ھمسر نگاه كنم براي ھمین ھردفعه جواب منفي داده بودم و پدرو مادرم ھم بخاطر اينكه فكر میكردند من دختر بسیار فھمیده اي ھستم اختیار تصمیم گیري را به خودم داده بودند ولي حالا با اين شرايط نمیتونستم روي حرفشون حرف بزنم.
در ھمون جلسه خواستگاري قرار و مدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبھوت از اينكه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما ھستي ديگه نمي خوام توي اين خونه باشي و چشمم به چشمات بیفته
علي در تمام اين مدت كلامي با من صحبت نمي كرد و مادرم با نگراني و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میكرد و اشك مي ريخت.
چطور مي تونستم از فكر بھراد بیرون بیام در حالیكه اينقدر ادعاي عاشقي میكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذھنم رو به خودش مشغول كرده بود چطور مي تونستم با فرھاد كنار بیام و باھاش زندگي جديدي را شروع كنم ؟و از طرفي اگر مي فھمید اون دختر نجیبي كه از من در ذھنش خودش ساخته من نیستم ، چطور مي تونستم توي چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم میفھمیدند كه من از اعتماد اونھا سوء استفاده كردم و گذاشتم يك نامرد چه بلايي بر سرم بیاره اونوقت يك لحظه ھم من رو زنده نمیذاشتن.
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند ھفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواھا فروكش كرد اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا يكمي روحیه ام عوض بشه.
در راه خودمو به يك تلفن عمومي رسوندم و با موبايل بھراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بھراد . منم مارال حالت خوبه؟
بھراد : مارال......... بجا نمیارم
مارال : بھراد تو رو خدا جواب منو بده و من ھمه امیدم به تواه . بھراد منو دارن به زور شوھر میدن خواھش میكنم بیا خواستگاريم
بھراد : خوب مباركه ايشالا
مارال : بھراد تو چرا اون دروغھارو به پدر و برادرم گفتي ؟
بھراد : من .........من ھیچوقت به ھیچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادي ؟ مگه دروغ گفتم تو برام مزاحمت ايجاد میكردي؟
مارال با اشك : آخه بھراد چرا اينقدر بي انصافي . تو خودت میگفتي ، خانمي من ، .ما بین ھم صیغه خونديم
بھراد :دست از اين بچه بازيھا بردار يكم تو دنیاي امروز زندگي كن ، از من به تو نصیحت راحت زندگي كن ھیچي رو سخت نگیر ... تازه كدوم دفترخونه اي شاھد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ مي توني برو ثابت كن
مارال : بھراد كنیزيتو میكنم ولي خواھش میكنم.........
بھراد : من نه كنیز مي خوام نه زالويي مثل تو كه مي چسبه و ول كن نیست
و گوشیشو با كمال بي رحمي روي من قطع كرد.
وقتي به خونه دوستم رسیدم يك دل سیر توي بغلش گريه كردم و باھاش درددل كردم ولي روم نمیشد به ھیچكس بگم كه مشكل اصلي من چیه.
جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراري داشتم ؟ ھر روز بیشتر به بن بست میخوردم و ميدونستم اگر حقیقت و بگم ھیچكس ديگه نمي خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم میگفتم : بچگي كردي مارال حالا ھم بايد تاوانشو پس بدي
فرھاد پسر بدي نبود . اينقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توي چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا میزد.
وقتي فرھادو میديم از خودم بدم مي آمد كه چطور میتونم با زندگي جواني به اين پاكي بازي كنم ؟تا اينكه بالاخره تصمیم نھايي مو گرفتم....
ساعت 5 صبح از كابوسي وحشتناك بیدار شدم خواب ديدم توي يك قبري ھستم كه اطرافش پر از آتشه و فرھاد بر سر و صورت من سنگ مي انداخت و پدر و مادرم مي خنديدند كه خوب شد اين دختره مرد و اين ننگ و با خودش به گور برد
وقتي از خواب پريدم با عجله به سمت كمد لباسھام رفتم و چمدانم رو از لباسھام پر كردم كمي پول و شناسنامه و طلاھايي كه از دوران كودكي به عنوان ھديه به من داده بودند رو در چمدانم ريختم.نامه اي نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواھي كردم و نوشتم من براي شما دختر خوبي نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن میرم ولي وقتي بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حالیكه اشك مي ريختم از كوچه و پس كوچه ھاي شھرمون گذشتم و با تك تك خاطراتموداع كردم.

_________________________________________________________________

بازديدها [] - |لینک به مطلب|

برنامه و بازی و تم موبایل
بهترین آهنگهای جدید
پیامک جدید+مطالب خواندنی و جالب+عکسهای دیدنی

 

 

 

Free domain name registration center

سلام به همه بازدیدکنندگان عزیز امیدوارم لحظات خوشی رو در وبلاگ داشته باشید من رامتین دانشجوی رشته الکترونیک از لاهیجان منتظر انتقادات و پیشنهادات شما برای بهتر شدن وبلاگ هستم

»آقايون از خانم ها چه مي خواهند؟
»روش های مجذوب نمودن خانمها
»12 انگيزه غلط براي ازدواج
»روش نگارش نامه عاشقانه
»10 خصوصیت زوجهای خوشبخت
»عاشقانه ترین عبارات برای ابراز عشق
»عشق در نگاه اول فقط جاذبه جنسی و خودپرستی است
»
»تکنیکهای برقراری ارتباط برای انتخاب همسر
»5 نوع ازدواج - شما جزء کدام گروه هستید؟
»آیا طرف مقابل شما واقعا قصد ازدواج داره؟
»تفاوت عشق و هوس
»مقابله با پايان يافتن يك رابطه
» 6 راه ساده و جالب جهت انتخاب هديه براي آقايون
»7 نقطه از بدن آقايون كه خانمها به آن توجه ميكنند
»سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!
»۱۰ راه گند زدن به اولين قرار
»بايدها و نبايدها در اولين قرار ملاقات
»چگونه جذاب، فریبنده و دلربا باشیم؟
»10 دليل خيانت مردان
»10 دليل خيانت زنان
»روش های قطع رابطه
»عشق و ازدواج یعنی چه!!!
»7 دليل دلزدگي خانمها از رابطه جنسي
»خانمها از هدایای شما چه استنباطی میکنند؟
»ارتباط هوش فرزند با آمیزش جنسی
»عواقب گناهان جنسی
»معیارهای انتخاب همسر
»نیازهای اساسی زنان و مردان
»بررسی خدمات رایگان تلفن ثابت و فعال سازی آنها
» ترفندی برای تست کامل گوشیهای سونی اریکسون قبل از خرید
»خدمتی جدید و رایگان از ایرانسل
»کدهای مخفی سیم کارت های اعتباری ایرانسل
»باز كردن Lock Code فراموش شده !
»از گوگل بپرسيد … ساعت دقيقا چنده
»چند ترفند بسيار جالب برای کامپیوتر
»كليد هاي ميانبر Internet Explorer
»كليد هاي ميانبر Windows Media Player
»ده نكته مهم براي بالا بردن سرعت كامپيوتر شما
»مشاهده صورت حساب قبض موبایلتان و حتی دوستانتان از طریق اینترنت
»قفل کردن کامپيوتر توسط يک ميانبر
»فرمت NTFS چيست؟
»ترفندهاي جستجو با گوگل
»رايت800 مگا بايت و بيشتر بر روي سي دي هاي معمولي
»خروج از ویندوز بدون بستن برنامه های در حال اجرا
»آزاد سازی فضای حافظه RAM افزايش سرعت
»بالا بردن سرعت اینترنت با یک دستور کاملا ساده
»چگونه بفهمیم که دوستمان در کدام چت رو است
»ترفندی در تایپ کردن چند سطر در یاهو
»تغییر دادن نام Recycle Bin
»حذف درایوها از MY COMPUTER ( مخفی کردن درايوها )
»حذف کامل یاهو ایدی
»حرکت دادن نشانگر موس با کیبورد!
»شکل های جالب برای استفاده در یاهو
»قرار دادن عكس قبل از بالا آمدن ويندوز Xp
»نداریدView Webcam ولی در کنار Status خود در یاهو مسنجر به نمایش بگذارید
»تشخيص اصل بودن گوشی نوکيا
»ترفند برای بوت نشدن در ياهو
»آشنايي با مفاهيم و اصطلاحات موبايل_قسمت اول
»آشنايي با مفاهيم و اصطلاحات موبايل_قسمت دوم!
»اطلاعات مفید درباره سیمکارت های تالیا
»تفاوت هاي بلوتوث ورژن 2 با ورژن 1.2
»جدول تقسیم بندی سری های مختلف سیستم عامل گوشی های نوکیا
»جدول تقسیم بندی سری های نوکیا
»سری کامل کد های مخفی گوشی های نوکیا
»کد های مخفی گوشی های سامسونگ
»معرفی کامل شرکت سیستم عامل سیمبیان
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386





Powered by WebGozar

ویرایش این سایت توسط رامتین رامتین شیطون بامزه صورت گرفته است .هر گونه کپي برداري از اين سايت طبق قانون مجازات متخلفين با آنها برخورد

خواهد شد

Copy right 2007.2008 Desing : muisc    


آهنگهای جدید خوانندگان محبوب:آلبوم و آهنگهای متین دو هنجره+محسن یگانه+حمید عسکری+حامد هاکان+رضا صادقی+شادمهر عقیلی+سامی یوسف

فریدن+چاووشی+خواجه امیری+خراطها+علی اصحابی+بنیامین+آرش یوسفیان+هومن کامران+فرزاد فرزین+رامین بی باک و ...